تبلیغات
عــــــابـــــــران ســـپـــیـــده - مطالب هفته دوم مهر 1393
تاریخ : 14 مهر 93 | 03:00 | نویسنده : parham

“زندگی رسم خوشایندی است 
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ 
پرشی دارد اندازه عشق 
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود 
زندگی جذبه دستی است که می چیند 
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است 
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است 
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد 
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد 
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست 
خبر رفتن موشک به فضا 
لمس تنهایی ماه 
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر 
زندگی شستن یک بشقاب است 
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است 
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت 
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما 
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست”

سهراب سپهری


تاریخ : 11 مهر 93 | 20:49 | نویسنده : parham
آدمهای دنیا دو دسته بیشتر نیستند: آدمهای شاد و آدمهای غمگین. شادها با هر بهانه یی شادی فزون می کنند و از دردها می گریزند و فکر خود را مشغول نمی کنند . غمگین ها به هر بهانه یی می شکنند و شادی را هم که پیدا می کنند نمی دانند با آن چه کنند. پس به سرعت نقطه یی تاریک می یابند و با همان، خوراک زاری شبهای بعد را پیدا می کنند. اما هر قاعده یی استثنایی هم دارد: دسته یی هم هستند که شکاف مهیبی در این دو گروه بزرگ ایجاد می کنند. افراد قلیلی که خود دو دسته می شوند: دسته یی که از شادی به واسطه ی رویدادی بزرگ می گریزند و در گریبان غم اشک می ریزند و دیگر از شادی می گریزند و دسته ی دیگر جزو معدود آدمهایی هستند که درد و پوچی دنیا را می پذیرند و شادی را به رنگ خود می آرایند. و من سر این چند راهی بزرگ واژه افسرده می کنم تا معنای شادی از خاطراتم بیرون نرود!

تاریخ : 10 مهر 93 | 03:55 | نویسنده : parham
 اولین روزی بود که به مدرسه می رفتم. میان انبوهی از هم سن و سالهایم گم شدم و ترسی ناشناس سرتاپایم را فراگرفت . هم سن و سالهایی که خودم را از آنها نمی دانستم. به خاطر شغل پدر وقتی چند ماهه بودم از تهران مهاجرت کرده بودیم . تجربه ی زندگی در شهرستانی دور افتاده و سردسیر کودکی های کز کرده یی را برایم به ارمغان آورد که سرمایش تا قلب مردی سی ساله امتداد یافته است.به لطف مادر تا پیش از مدرسه رفتن تا انتهای درس «دندان» را می خواندم و می نوشتم. از همان آغاز خواندن را دوست داشتم . اما دوست داشتم مدرسه جایی باشد که بتوانم خودم را در آن بروز دهم. اما آن ترسها و مشقها و ناظمهای عقده یی و معلمهای پریشان این اجازه را به من نمی دادند.

کلاس اولی بودم که پدربزرگم را از دست دادم. پدربزرگی که آخرین قابی که از او در ذهن دارم ،چشمهای بارانیش بود که از بالای کوچه ی شیب دار و دراز ما به پایین می رفت و چند ماه بعد در تهران به خاطر ماجراهایی که نمی توانم از آنها بنویسم ، قلبش از شدت غم ترکید و ما را تنها گذاشت...

و کودکی های من بی توجه به غم بقیه ،شعر آگهی ترحیم او را بلند بلند و بی غلط می خواند و مادربزرگ و عمه را به گریه وا می داشت:

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز / غم نادیدن تو بار گران است هنوز
آن قدر مهر و وفا بر همگان کردی تو / نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز

تنها دلخوشی این همه سال مدرسه رفتن معلم ادبیات دوران راهنماییم بود: آقای سنگری

مردی عزیز که مرا به دنیای هنر معرفی کرد. عشقم را به واژه ها دید و مرا با ادبیات آشنا کرد. یادم نمی رود که به من می گقت: پیر ِ کلاس...

اگر روزی دوباره ببینمش دستها و چشمهایش را می بوسم...

و حالا اول مهر برای بچه های امروز دیگرمترادف با خستگی ها و مشق نوشتنهای مداوم و آن همه سختی و غم نیست . امروز وظیفه ی ماست که شادی را به نسلهای بعد از خود منتقل کنیم . شاید ما نفهمیدیم که شادی کجاست و چگونه نوشته می شود، اما نسلهای آینده حق زندگی کردن و کودکی کردن دارند و ما نباید این حق را از آنها دریغ کنیم.


  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس