تبلیغات
عــــــابـــــــران ســـپـــیـــده
تاریخ : 14 بهمن 95 | 22:26 | نویسنده : parham
برف را میبینی؟

می آید، می نشیند، میرود!

تو ولی نازنینم، تو برف نباش!

تو بیا و بمان و نرو!



تاریخ : 27 شهریور 94 | 23:00 | نویسنده : parham

وز شعر و ادب فارسی گرامی باد


یاد استاد شهریار گرامی...



پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند
بلبل شوقم هوای نغمه‎خوانی می‎کند

همتم تا می‎رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‎کند

بلبلی در سینه می‎نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل‎فشانی می‎کند

ما به داغ عشقبازی‎ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک‎پرانی می‎کند

نای ما خاموش ولی این زهره‎ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می‎کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می‎کند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می‎کند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‎کند

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می‎رسد با من خزانی می‎کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‎کند با ما نهانی می‎کند

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می‎کند






تاریخ : 13 مرداد 94 | 01:59 | نویسنده : parham
گاهی باید رفت و بعضی چیزهای بردنی را با خود برد
مثل یاد مثل غرور عشق
و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت
مثل خاطره ها خنده ها مستی ها
رفتنت ماندنی میشود وقتی که نباید بروی
و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی


تاریخ : 13 بهمن 93 | 00:53 | نویسنده : parham
بازم آفتاب غروب کرد و شب اومد
به جون خسته ام بازم تب اومد
بازم از لاله خونین قلبم
خدایا بانگ یارب یا رب اومد
شب اومد باز شب اومد باز شب اومد
به جون خسته ام بازم تب اومد


هوا تاره چراغ هم سوت و کوره
تنم داره می سوزه مث کوره
خدایا یاره من کی بر میگرده
آخه این از خداوندی به دوره


گــاهی اوقات نه آشنا درد را می فهمد 
نه حتی صمیمی ترین دوست !
گــاهی باید تنهـــایی درد را فهمیـــد . . .
تنهـــایی خلوت کرد و 
تنهـــایی آرام شد !
گـــاهی به همین سادگــی میشود خیلی زود بزرگ شد . . .

بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید 
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد 
و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد 
و مهربانی را به سمت ما کوچاند 
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد 
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود 
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد 
همیشه کودکی باد را صدا می کرد 
همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد 
برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاك دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم 
و بارها دیدیم که 
با چه قدر سبد 
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت 
ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند 

و رفت تا لب هیچ 
و پشت حوصله نورها دراز کشید 
و هیچ فکر نکرد 
که ما میان پریشانی تلفظ درها 
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم... 

سهراب سپهری


تنها صداست که می ماند... و مرگ،پایان هیچ کبوتری نیست مرتضی... پایان بی قراری ها...آغاز آرامشت مبارک.


تاریخ : 3 آبان 93 | 00:49 | نویسنده : parham

ساعات عمر من همگی غرق غم  گذشت 
دست مرا بگیر که اب از سرم گذشت

مانند مرده ای متحرک شدم بیا 
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت

میخواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف ان چه که میخواستم گذشت 


تاریخ : 26 مهر 93 | 00:15 | نویسنده : parham
اﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ
ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ : ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ .
ﺩﻭﻣﯽﮔﻔﺖ : ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ -
ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼﺭﯾﺨﺖ
ﺭﻭ ﺑﻪﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ
ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻟﯿﻮﺍﻥﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ :ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ
ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺩﻣﺎ ﺩﯾﺮ ﺭﻭ ﻣﯿﺸود.


تاریخ : 15 مهر 93 | 23:58 | نویسنده : parham

از بچگی عاشق زندگی بودم
توی خاله بازی ها نقش پدر , نان آور خانواده بودم
هفده سالگی فکر می کردم عقل رسیده
عاشق دختری در ایستگاه اتوبوس شدم
مدرسه اش عوض شد گمش کردم و بعد فراموش
بیست و دو سالگی قدم بلندتر از پدر بود و عقلم کمتر
حس خوبی به دختر همکلاسی دانشگاهی ام داشتم
تا اینکه رابطه اش با استاد لو رفت و من ...
حالا کمی بزرگتر شده ام
به این باور رسیده ام
عشق های ماندنی ارتباط مستقیمی با منطق دارند
تمام دوست داشتن های زیر بیست و پنج سال
باران پاییزی اند ، رگبار شدید اما کوتاه
مدتی است دیگر عاشق هر بی سرپایی نمی شوم
خیلی وقت است وقتی باران می بارد
چترم را با خود می برم 
و دیگر به گلفروشی ها سر نمی زنم 
دیگر نمی دانم کدام کافه ی شهر جای دنجی است برای حرف های دونفره
دیگر هیچ لبخندی ، موهای پریشانی،چشمان درشتی
دلم را نمی لرزاند پیر نشده ام فقط کمی عاقل شده ام



تاریخ : 14 مهر 93 | 03:00 | نویسنده : parham

“زندگی رسم خوشایندی است 
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ 
پرشی دارد اندازه عشق 
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود 
زندگی جذبه دستی است که می چیند 
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است 
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است 
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد 
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد 
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست 
خبر رفتن موشک به فضا 
لمس تنهایی ماه 
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر 
زندگی شستن یک بشقاب است 
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است 
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت 
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما 
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست”

سهراب سپهری


تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس